![]() |
![]() |
|
| یه روزی,یه جایی,یه جوری,یه کسی,یه چیزی,صبرداشته باش,صبر داشته باش... |
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط سحر |
|
|
کاش باز کرده دهان.زمین مرا می بلعید کاش یکبار فقط.درد مرا می فهمید صورت عبوس دنیا.همه جا با من بود کاش یکبار فقط.به روی من می خندید شادی یکبار دگر.از خانه ام رفت برون کاش احوال مرا از غم و درد می پرسید کاش می دید زمانه.با دو چشم کورش که چگونه غم درون.دل من می رقصید کاش این رفت زمان فرصت برگشتی داشت کاش از بار غمم.فقط.کمی می دزدید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 خرداد1387ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط سحر |
|
|
هرچي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم مي کنن هر چي صادقتر باشي بيشتر بهت دروغ مي گن هرچي دلسوزتر باشي بيشتر سرت کلاه ميزارن هر چي قلبتو آسونتر در اختيار بزاري راحت تر لهش مي کن و می شکننش.
خواستم با تو باشم نخواستی خواستم مونس یارت باشم نخواستی خواستم درزندگیم هم قدمت باشم نخواستی خواستم برای همیشه در کنارت بمانم نخواستی خواستم پذ یرای نگاه مهربانت باشم نخواستی خواستم قلبم را به یادگار تقدیمت کنم باز نخواستی نخواستی نخواستی هیچ کدام را نخواستی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط سحر |
|
|
میروی تا با نبودن عشق را پرپر کنی. میروی با اشک حسرت.دیده ام را تر کنی آن همه گفتی نگاهم با نگاهت زنده است من نباشم می توانی روزها را سر کنی؟؟؟ در نبودت گریه کردم.آینه احساس کرد! آینه شو گریه ام را حس کنی. باور کنی سبز درعشقت شدم کم کم تو دانستی ولی! عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
من یک غزل به زمزمه می خواندم او یک غزل به چهچهه سر می داد در اوج همدلی و هم آهنگی. من پرده ای ز گوشه دلتنگی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
دوست می دارمت به عشقی که می پنداشتم از یاد برده باشم با ایمانم دوستت می دارم با هر دمی لبخندها.اشک ها.همه زندگی ام و اگر خدا بپسندد دوست تر می دارمت پس از مرگم.
از جمله این که دوستت نداشته باشد.
دوستت دارم آن چنان که سکان شناور در آب بادبان افراشته در آسمان را دوست می دارد. که به آهنگ تکانش در باد با آهنگ موج ها پاسخ می گوید. نوشیدن آنگاه که تشنه نیستم و عشق بازی در همه فصل های سال این است همه فرق ما و جانوران دیگر بانوی من.
چگونه دوستت دارم؟ بگذار بگویم: دوستت دارم تا زرفا و پهنای همه بلندیایی که روانم به آن می تواند رسید آنگاه که حسش تا ورای کرانه های وجود و زیبایی آرمانی پر می کشد.
اگر ناگذیر بودم که بگویم چرا دوستش داشتم پاسخ را به گمانم تنها این می گفتم زیرا او او بود و من من بودم.
اوج شادکامی زندگی این است که بدانی کسی دوستت دارد.
کسانی را دوست بدار که دوستت دارند.
وه چه نگون بختی! جانم از دست می رود اما چه باک چه دوستت نداشته باشم دگر باره پریشانی سر می رسد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط سحر |
|
من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد. دید که منو میشناسه خندید و گفت: دوستیم گفتم دوسته دوست گفت تا کجا؟گفتم دوستی که تا نداره گفت تا مرگ خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ!گفتم نه!نه!نه!نه! تا نداره گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟! تا بهشت تا جهنم؟تا هر جا که که باشیم با هم دوستیم؟خندیدمو گفتم تو براش تا هرجا که دلت میخاد یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سراین دنیا تا سراون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم نگام کرد نگاش کردم باور نمی کرد میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستیه بدونه تارو نمیفهمید. گفت بیا برا دوستیمون یه نونه بذاریم گفتم باشه تو بذار گفت شکلات!هربار که همدیگرو مینینیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه؟ گفتم باشه!هربار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست منباز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی دوستیم دوست دوست! من تندی شکلاتامو باز می کردم میزاشتم توی دهنم تندوتند میمکیدم!می گفت شکمو تو دوست شکموی منی!اون شکلاتاشو مزاشت توی یه صندقچه کوچولوو قشنگ! می گفتم بخورش!می گفت تمام میشه می خوام تمام نشه برای همیشه بمونه صندوقش پر از شکلات شد هیچ کدومشو نمی خورد!من همشو خورده بودم!گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اون وقت جه کار می کنی؟! گفت مواظبشون هستم می گفت میخام نگهشون دارم تا موقعه ای که دوست هستیم و من شکلاتامو میزاشتم توی دهنمو میگفتم نه!نه!نه! تا نداره دوستی که تا نداره. 1 سال 2سال 4 سال 7 سال 10 سال 20 سالش شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته اون امده تا امشب خداحافظی کنه.میخاد بره به اون دور دورامیگه میرم ولی زود بر میگردم من که میدونم اون دیگه بر نمی گرده! یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش این برای خوردنه یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم آخرین شکلات برای صندوق کوجیکت!یادش رفت صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتا روخورد خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره.مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورد.حالا با یه صندوق شکلاتای نخورده چه میکنه!
عکسشو خودم طراحی کردم چطوره؟؟احساس میکنم بد شده؟درسته؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 خرداد1387ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
ای عشق غم تو سوخت بسیار مرا آویخت مسیح وار بر دار مرا چندان که دلت خواست بیازار مرا! مگذار مرا ز دست مگذار مرا. ای چاه نهفته!راه پنداشتمت ای چشم سیاه آه ای چشم سیاه آتش بودی نگاه پنداشتمت. ای عشق شکسته ایم نشکن ما را این گونه به خاک ره میفکن ما را ما در تو به چشم دوستی می بینیم ای دوست مبین به چشم دشمن ما را. ای عشق در آتش تو فریاد خوش است هر کس که در آتش تو افتاد خوش است بیداد خوش است از تو وز هستی ما خاکسترکی سپرده بر باد خوش است! اگر عشق فراخواندت برو با او .گرچه راهش صعب و ناهموار است. و اگر بر سرت بال افکند تسلیمش شو گرچه شاید تیغ نهان میان شهپرهایش در جانت بخلد و اگر با تو سخن گفت باورش کن. گرچه شاید آوایش رویاهایت را چنان در هم شکند که باد باغچه را زیرورو می کند. چون آتش زندگی یا خاکستر می کند یا پاک. عاشق شود آن که نیست امروز ای کاش که فردا عاشق تر آن که هست امروز عاشق شود کاش امروز آن کس که عاشق نبوده است عاشق بماند ای کاش آن کس که عاشق بوده است. فاش می گویم:خداعشق است اما عشق چه بازیگوش شیطانی است. که پروردگار در بیرون از بهشت فقط به انسان داده است. تکیه گاه جهان است زندگی فقط آنجاست که عشق هست وزندگی بی عشق مرگ است. عطش سیری ناپذیر لذت بردن از آنچه حریصانه تمنایش را داشته ام. عشق در چشمان این است همه آنچه می دانیم پیش از که پیر شویم و بمیریم پس جامم را به دهان می برم تو را نگاه می کنم و آه می کشم. ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا توفان ز تو و کرانه از توست. چه دوست بداری چه دوستت بدارند. عشق روشنی هر روز است و صدای آشنایش هرگز خسته نمی شود. هرگز عاشق مشو مگر زمانی که بتوانی همه عیب های آدمی را تحمل کنی. و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگیها برد مرا رساند به امکان یک پرنده شدن. در جان و روان من روانی با من هم زاد توام که روز و شب در همه حال همدل همراه همزبانی با من. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
میان جان دو انسان چنین به هم نزدیک چقدر فاصله؟ آخر چقدر فاصله؟ آه چقدر ماندن در هاله تبسم و شرم؟ چقدر بودن در پرده سکوت و نگاه؟ چقدر دوری از آفتاب آن لبخند چقدر محروم ازسایه سارآن گیسو چقدر باید سر کرد بی نوازش او چقدر؟ چقدر...؟چقدر؟ به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها به حکم مبهم تقدیر سر نهادن ها بشرچقدر به درمان عشق درمانده ست؟ مگر چقدرازین عمر بی ثمر مانده ست؟ مگرچه کاری خوش تر ز دوست داشتن است؟ مگرکه عشق گناهی برای مرد و زن است؟ چقدر باید بر این گناه تاوان داد؟ چقدر باید خاموش ماند تا جان داد؟ چقدر پرسه زدن با خیال و اندوه؟ چقدر صبر چه صبری به سهمگینی کوه؟ چقدر سرخ شدن زیر تازیانه شوق؟ چقدر بی تو نشستن درین سکوت و ستوه؟ چقدربی تو به دنبال خویش گردیدن؟ کویر را با تو در نوردیدن؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
غم دل هست فراوان.خدایا چه کنم؟! دیده و دل همه گریان.خدایا چه کنم؟! تا به کی تاب و تحمل.تا به کی در خود شکستن سوختم از این همه هجران.خدایا چه کنم؟! بهر هر درد طبیعی است.دوایی است خدا نیست دردم را درمان.خدایا چه کنم؟! هر که در خویش کشد.درد و غمش را لیکن نتوان کرد درد پنهان.خدایا چه کنم؟! پرپرواز گرفته.می روم در هر سو همه دنیا گشته زندن خدایا چه کنم؟! درد در دل بکشم.صورت بی رنگ چه کنم؟! همه درد گشته نمایان.خدایا چه کنم؟! دست بر دعا که نا.صبرو قرارم بدهی تن خسته در بیابان.خدایا چه کنم؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
ای خدا چقدر تحمل.مگه من ایوبم؟! تا به کی درد جدایی.مگه من یعقوبم؟! به بزرگی خودت.تحملم حدی داره این همه درد پشت درد.کمرم کم میاره ای خدا صبر منو.با خودت قیاس نکن منم مخلوق توام.اینجوری باهام نکن دل جنس سنگ هر کس.واسه دردم آب میشه این همه درد فراق.خدا کی تموم میشه من توی هفت آسمون.به جز تو کس ندارم برس به داد دلم.که خیلی بی قرارم تو این بن بست تاریک.راهی نشونم بده این همه درد یکدفعه.خدا امونم بده |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
هر زنی زیباست... پسرکی از مادرش پرسید:مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت:نمی دانم عزیزم نمی داند؟ پسرک نزد پدرش رفت و گفت بابا چرا مامان همیشه گریه می کند!او چه می خواهد؟! پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید این بود که:همه زنها گریه می کنند بی هیچ دلیلی! پسرک متعجب شد!ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود! یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند از خدا پرسید:خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟! خدا جواب داد:من زن را به شکل ویزه ای آفریده ام. به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند. به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند او به کار ادامه می دهد و اگر همشان نا امید گردند با نگاهی به آنها امید می بخشد. به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند. به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره کنار او باشد. و به اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد. این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه از زیادی ناملایمات به جان آمد از آن استفاده کند. زیبایی یک زن در لباسش موها یا اندامش نیست. زیبایی زن را باید در چشمانش جستجو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط سحر |
|